حـرفـای قـشنگــ بـابایـی سـ ـامـ :
"پـســت ثـابــت"
"سـایـه" ، اون دخـتـرکــ مـهربـون و دیـوونـه ایـه کهـ نـه بـا مـیـل و کـلاف ،کهـ بـا قـلبـش و قـلمـش نـقشـایـی مـی زنـه کهـ سـام از دیـدنـش سـیر نـمـی شـه حـتـی اگـه بـاور کـنـه کهـ همـش خـیالـه و فـقط بهـ کـوری چـشمـ گـره ها نـقـش خـوردن ؛ گـره هایـی کهـ آره , کـممـ نـیسـتـن تـو کـار ایـن دلـ و ایـن حـس ! امـا بـذا مـا دلـمون رو خـوش کـنیمـ ایـن گـره هـان کـه خـیالـن .. نـه اون هـمـه نـقـش از ایـن همـه احـسـاس. . . وقـتـی ازتــ دورمـ ، تـو از سـایهـ مـی ترسـی و مـنمـ از سـایهـ. . .سـایـه ای کهـ تـو رو مـی ترسـونـه ، گـمونمـ سـایـه ی هـمون فـاصـله هـای خیـالیـه ؛ امـا سـایـه ای کهـ منـو ! تـوئـی. . .تـو. . .حسـت. . .عـشقـت. . .ایـن دلـ بـستـگیـت و وابـستـگیـت کهـ نـه کـمـه ؛ نـه کمـ شـده ! نـه دیـگـه مـی تـونمـ کمـش کـنمـ. . . "دور از نـفـس هایت دق مـی کـنم ... ! برایـم بـادکنکـی باد کن ..." اگـه مـی دونـستمـ درمـون هـمه ی ایـن تـرس و نـاآرومـیاتــ بـادکـنـکیـه کهـ گـفتـی ! مـطمـئـن بـاش انـقـد نـفـس واسـت یـادگـار مـی ذاشـتمـ کهـ. . . ایـن جـملـه ت رو زیـاد شـنیـدمـ کهـ :"هـمـیـن عـادتــ بـا تـو بـودن یـه روز...اگـه بـی تـو بـاشمـ مـنـو مـی کـشـه..." اما مـی دونی و مـی دونمـ نـه حـس تـو عـادتـه ـ کهـ بـاور کـن اگـه ایـن بـود ، راضـی بـودمـ... ـ و نـه بـادکـنکا چـاره ی تـنگـی نـفسـات. . . ایـنا و کلـی حـرف و حـسـای شـبیـه ایـنـاس کهـ مـنمـ از سـایـه مـی تـرسـونـه. . .
من خاطره می گریم در بستر تنهایی
می گریم و می میرم نزدیک نمی آیی
من در پس مژگانت همواره به زندانم
اسرار دل خود را آنجاست که می خوانم
از درد تحمل من آغوش غزل سازم
من گرد ضریح تو خود در تله اندازم
از شرح رخت گویم در خانه تو را جویم
پیراهن سبزت را با یاد تو می بویم...
ای با من من چون من..دشمن شده ای با من
پرسم ز چه افتادی در دام چنین دشمن...
چون زایر بی کعبم با من تو چه ها کردی
دیوانه ی آن لحظه مانم که تو برگردی
چون تا نفس آخر من صبرم و با نیت
بر حال نحیف من سوزد دل جمعیت
با مثنوی ام هر بیت زنجیر جنون بافم
در بند کشم خود را این سینه چو بشکافم
تعریف تنت رازم...من با تو نمی بازم...
گر بار دگر خواهی طرحی دگر اندازم...




خدآ