نـشسته امـ گوشـه ی اتـاق بـی زانویـی در بـغل ولـی غـرق در یـاد تـو. . .

ایـنجا خـاطرات لنـگر انـداخته انـد بـر سـاحل چشـمـ هامـ و بآران در هـمین حـوالی پـرسه مـی زنـد

و مـن نـمی دانمـ بـه بـغض هامـ بخـندمـ یا بـه دلـتنگـی خـنده هاتـ. . .

هـراسانمـ کـه بـیایمـ و بـگویمـ و نـوازشـمـ نکـنی. . .

دلـتنـگی مـثل خـوره تـمامـ مـرا گـرفتـه اسـت 

و حـالا کـه دسـت هـامـ یـارای دراز شـدن بـه سویـت را  لـرزان لـرزان مـی آیـند، مـی ترسمـ. . .

دیـروز بـاران مـی باریـد ؛

قـدمـ هامـ هوای هـمپـایی قـدمـ هات کرده بود

و سـرمـ شـانه هات را مـحتاج. . .

و حـالا همـ که نـه بـاران اسـت و نـه سـرمایـی،

چـقدر  بـه بـودنت نـیازمـند اسـت بـی قـراری تـنمـ. . .

بـاید ایـن روزها زود تمامـ شـود

مـن تـو را کـمـ آورده امـ. . .

آغوشـت را. . .

بـوسه هات را. . .

حـرف هات را. . .

خـنده هات را. . .

تـمامت را. . .