دوسـتت دارمـــ
نـشسته امـ گوشـه ی اتـاق بـی زانویـی در بـغل ولـی غـرق در یـاد تـو. . .
ایـنجا خـاطرات لنـگر انـداخته انـد بـر سـاحل چشـمـ هامـ و بآران در هـمین حـوالی پـرسه مـی زنـد
و مـن نـمی دانمـ بـه بـغض هامـ بخـندمـ یا بـه دلـتنگـی خـنده هاتـ. . .
هـراسانمـ کـه بـیایمـ و بـگویمـ و نـوازشـمـ نکـنی. . .
دلـتنـگی مـثل خـوره تـمامـ مـرا گـرفتـه اسـت
و حـالا کـه دسـت هـامـ یـارای دراز شـدن بـه سویـت را لـرزان لـرزان مـی آیـند، مـی ترسمـ. . .
دیـروز بـاران مـی باریـد ؛
قـدمـ هامـ هوای هـمپـایی قـدمـ هات کرده بود
و سـرمـ شـانه هات را مـحتاج. . .
و حـالا همـ که نـه بـاران اسـت و نـه سـرمایـی،
چـقدر بـه بـودنت نـیازمـند اسـت بـی قـراری تـنمـ. . .
بـاید ایـن روزها زود تمامـ شـود
مـن تـو را کـمـ آورده امـ. . .
آغوشـت را. . .
بـوسه هات را. . .
حـرف هات را. . .
خـنده هات را. . .
تـمامت را. . .
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۲ ساعت 13:0 توسط • سـآیـہ•
|
خدآ