هر شب شاخ و شانه مےڪشم برای تختخواب خالے از توئم : 

"امشب اگر خواب چشم هایش را نبینم ! 

به صبح نرسیده، اندام چوبے ات را به آتش مےڪشم..."

بگذار همه بگویند جنوטּ برم داشته است...

ڪسےچه مےداند ڪه شب هاے بے او خوابیدטּ چقدر نفس گیر است...

 آنجا ڪه مےدانے ڪسی با او هست...

آنجا ڪه مےبینے ڪه او پیشت نیست... ڪه از او دورے...

ڪه خسته شده اے از نفس هایت...

ڪه خسته شده اے از خودت...

ڪه خسته شده اے از "مـטּ" ڪه انگار قرار نیست هیچ وقت با "او" ، "ما" شود...

ڪه خسته شده اے از همه چیز...

ڪه خسته اے به حجم خدا!