سڪوت ... سڪوت و باز هم سڪوت !

تمامے دنیاے مـטּ شده رؤیایے ڪه فقط نبض نفس هاے تو آטּ را زنده نگه داشته

و پا به پاے نرسیدن هایت قدم بر مےدارد تا ناڪجایے ڪه نمےدانم ڪدام سوے است...

دلم مےخواهد تمام دنیا را خفه ڪنم تا فقط تو را بشنوم ...

از عمق فاصله هایے ڪه تنها زهر نیشخندشاטּ نیست ڪه مرا در خود فرو مےریزد...

فاصله هاے ڪه از مـטּ به تو نزدیڪترند...

بلند شو ...

سطل آبے بر دلتنگےهاے خسته ام بریز

و چشم هایم را

از اشڪ بگیر ...

بگو ڪه هنوز هم مثل گذشته به مـטּ فڪر مےڪنے

و شب هایت با شب هایم تلپاتے دارد ...

ببیـטּ ڪجاے قصه ماטּ ایستاده ام !