می خواهم امشب از صدای تو عبور کنم و

به دریا بزنم

از راه و بیراه آبی رگ هات  ،

غروب را پای پنجره چال کنم و

چشمکی حواله ی آسمان .

بگذار پرده ها دلواپس باشند

من

از مشرق با تو

دوباره ، نه

هزار باره سر بر میاورم .

بیا و تاق بزن

ته مانده ی قهوه ات را

با رد سرخابی روی فنجانم .

شهادت نمی دهند دیوار های زبان بسته

سقف هم کور مادر زاد است !

تا ته بن بست

چراغ ها را  تو خاموش کن  و

رد پاها را من !

تنها

کمی نور لای انگشتانت کنار بگذار

می دانی که

من چی چی فوبیا دارم !