تو
می خواهم امشب از صدای تو عبور کنم و
به دریا بزنم
از راه و بیراه آبی رگ هات ،
غروب را پای پنجره چال کنم و
چشمکی حواله ی آسمان .
بگذار پرده ها دلواپس باشند
من
از مشرق با تو
دوباره ، نه
هزار باره سر بر میاورم .
بیا و تاق بزن
ته مانده ی قهوه ات را
با رد سرخابی روی فنجانم .
شهادت نمی دهند دیوار های زبان بسته
سقف هم کور مادر زاد است !
تا ته بن بست
چراغ ها را تو خاموش کن و
رد پاها را من !
تنها
کمی نور لای انگشتانت کنار بگذار
می دانی که
من چی چی فوبیا دارم !
+ نوشته شده در پنجشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۰ ساعت 11:5 توسط • سـآیـہ•
|
خدآ