دلتنگی
وقتی دلتنگی باشد و دستت به هیچ کجا بند نباشد... وقتی دلتنگی باشد و دستت را به هر کجا بند
کنی سست از کار درآید از قضا... وقتی دلتنگی باشد و از کنار دلتنگی ات آدامس بجوند و رد شوند...
وقتی دلتنگی باشد و دلی نمانده باشد...! اصلا این دلتنگی چیست؟ این حس مبهم نفس گیری که
دامن گیرمان می شود وقتی چیزی را، کسی را، جایی جا می گذاریم، همان دلتنگی ست!؟ اینکه
کارمان به جایی رسیده باشد که من این طرفی بروم تو آن طرفی، مثل عقربه های ساعت یک ربع به
سه، یا هشت و ده دقیقه، یا شش، یعنی دلتنگی؟!
من هنوز دلتنگ می شوم گاهی، من به شخصه تمام دست آویزها را امتحان کرده ام، آخرین راه چاره به
جان خریدن دلتنگی ست و هیچی نگفتن... باور کنید. مداد رنگی هایم را حالا کجا گم کرده ام در این
هیری ویری؟ آخرین بار توی جیب های تو بودند فکر کنم؛ مداد رنگی هایم را بده، می خواهم خنده هایت
را پر رنگ کنم بر صفحه ی این حافظه ی رو به تحلیل ...
خدآ