من...یک زن
آنقدر
با خودم حرف می زنم
که سر خودم را می خورم
تبدیل می شوم
به زنی سر خورده
که تمام آدم ها از کنارش می گریزند
باور کن
من هم آنقدر رویاهای رنگی کشیده بودم
که مداد مشکی ام
هیچ وقت تراشیده نشد
از من نترس
من هم یک زنم
با وحشتی ازهردست
که برای نوازش کشیدم و
کشیده ای شد
سر به لاک برده و
از تمام دنیا رویم را برگرداندم ...
+ نوشته شده در سه شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۰ ساعت 9:4 توسط • سـآیـہ•
|
خدآ