سر روی بـالـشـی گـذاشـتـه امـ کـه خـواب هـای آرامـ نـمـی بـیـنـد. . .
چـشـمـ مـی بـنـدمـ و نـیـسـتـی. . .چـشـمـ بـاز مـی کـنـمـ و نـیـسـتـی. . .
در خـواب نـمـی آیـی. . .در بـیـداری نـمـی آیـی. . .
شـعـر هـمـ از مـن فـرار کـرده اسـت انـگـار. . .
دفـتـر شـعـرمـ کـجـاسـت !
هـمـیـن جـا کـنـار دلـشـوره هـامـ خـوابـانـده بـودمـ شـعـرهـامـ را !
مـی خـواسـتـنـد از آمـدنـت بـگـویـنـد. . .
از تـپـش نـفـس هـات. . .از ایـنـکـه دور مـانـده انـد از چـشـمـ هـات. . .
دارد بـاران می بـارد و شـعـرهـا تـو را کـمـ آورده انـد !
بـوی آشـنـات هـمـیـن اطـراف اسـت. . .
نـکـنـد گـذاشـتـه ای بـا بـهـار بـیایـی ؟
+مـواظـب خـودت بـاش...
++دسـت هـات را بـسـپـار دسـت قـاصـدک تـا بـرایـمـ خـبـری از تـو بـیـاورد...
+ نوشته شده در جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۹۱ ساعت 17:1 توسط • سـآیـہ•
|
خدآ