دلـمـ گـرفـتـه اسـت فـضـای خـانـه را. . .
مـی شـود بـیـایـی و مـرا بـا خـودت بـبـری ؟
دلـمـ قـدمـ زدن کـنـارت را مـی خـواهـد ؛
سـر روی شـانـه هـات گـذاشـتـن ،
و افـتـادن دسـتـت را دورمـ. . .
زنـدگـی امـ درد مـی کـنـد بـی تـو
و حـالـا کـه سـاعـت رو بـه غـروب اسـت ،
انـگـار خـانـه تـبـانـی کـرده اسـت بـا نـبـودنـت !
دارد خـفـه مـی شـومـ. . .
+ بـه تـو اىـن هـمـه وابـسـتـه مـ...دلـمـ بـه دلـت بـسـتـم...
+ نوشته شده در شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۱ ساعت 16:31 توسط • سـآیـہ•
|
خدآ