حـال خـوشت را چـه نـاخـوش کـرده امـ بـاز

و انـگـار زنـدگـی نمـی خـواهـد مـجـال بـه خـنـده هـامـان دهـد یـک روز !

مـی دانـمـ دارمـ پـای زنـدگـی را بـیـخـود مـی کـشـمـ وسـط. . .

ایـن مـنـم کـه دارمـ تـو را از خـودمـ مـی گـیـرمـ

بـا حـال پـریـشـانـی کـه پـریـشـان تـرمـ مـی کـنـد هـر شـب. . .

انـگـار شـیـطـانـی مـیـان پـلـک هـامـ نـشـسـتـه اسـت

کـه تـا مـی خـواهـمـ بـگـویـمـ "مـن هـسـتـمـ..." پـلـک هـامـ را مـی کـشـد روی هـمـ

و از تـو دورمـ مـی کـنـد. . .

آشـفـتـه امـ. . .

کـلـافـه امـ. . .

بـاز هـمـ نـاخـواسـتـه مـی لـنـگـد پـای شـب هـامـ. . .

و آنـقـدر خـسـتـه ات کـرده امـ

کـه از هـمـه چـیـز مـی تـرسـمـ. . .