لـبـخـند بـه لـب هـام مـی گـریـد...
حـال خـوشت را چـه نـاخـوش کـرده امـ بـاز
و انـگـار زنـدگـی نمـی خـواهـد مـجـال بـه خـنـده هـامـان دهـد یـک روز !
مـی دانـمـ دارمـ پـای زنـدگـی را بـیـخـود مـی کـشـمـ وسـط. . .
ایـن مـنـم کـه دارمـ تـو را از خـودمـ مـی گـیـرمـ
بـا حـال پـریـشـانـی کـه پـریـشـان تـرمـ مـی کـنـد هـر شـب. . .
انـگـار شـیـطـانـی مـیـان پـلـک هـامـ نـشـسـتـه اسـت
کـه تـا مـی خـواهـمـ بـگـویـمـ "مـن هـسـتـمـ..." پـلـک هـامـ را مـی کـشـد روی هـمـ
و از تـو دورمـ مـی کـنـد. . .
آشـفـتـه امـ. . .
کـلـافـه امـ. . .
بـاز هـمـ نـاخـواسـتـه مـی لـنـگـد پـای شـب هـامـ. . .
و آنـقـدر خـسـتـه ات کـرده امـ
کـه از هـمـه چـیـز مـی تـرسـمـ. . .
+ نوشته شده در جمعه ۲۲ دی ۱۳۹۱ ساعت 13:58 توسط • سـآیـہ•
|
خدآ