گیرم که برای تو 21 دسامبر گذشت بی آنکه بمیری !

و برای خیلی های دیگر...

ولی اینجا دخترکی زندگی می کند

که هر لحظه اش بی "او" ،

21 دسامبری را رقم می زند که تمام جهانش را به پایان می رساند :

آب همه ی جهانش را می گیرد...

باران می گیرد در چشم هاش...

و آتش در قلبش...

دخترکی که کلبه ی چوبی رویاهاش را

ثانیه ای نکشیده،

یخچال های قطبی پر می کند ،

فقط وقتی که سرد می شود نگاه های "او"...

اینجا جهان این دخترک به پایان می رسد

در ثانیه ای...

و با جمله ای : "مهم نیست..."