فکـرها ،

گلادیاتورهایی شده اند

کهـ می جـنگند در سرمـ !

و نمی دانـند کهـ پیـروزی هـر کدامـ

بهـاش خـون مـردگی در رگــ های سرمـ استــ :

"یکــ مرگــ مغـزی آرامــ"

بـا چشـمـ هایی سـرخ ،

خـیره بهـ شیشهـ های پـنجـره ای تــار

کهـ آمدنتــ را نـمی دانـمـ چـگونهـ ،

می خـواهد بهـ دلمـ خـبر دهــد...

 

+آغوشتــُ بهـ غـیر منـ...بهـ روی هیشـکی وا ن.ک.ن...

++مـنُ از ایـن دلـخوشی و آرامـشمــ...

+++دلمـــــــ...