آن وقـت می بـینـی

کهـ چـه درد بـزرگـی را جـا داده استـــ در خـــودش !

جـوری کهـ بـا هـر بـار گـفتنشــ

قـفسهـ ی سـینهـ اتــــ را مـی گذارنـد روی گسل هـایــی

کـه هـی تـرکــــ می خـورد بیشتـر و بیشتـر

و انـگار فـرو بـروی در گـودالی که زیـر پاتــــ را خـالی کـرده استـــ !

و تــو دستـــ و پـا می زنـی

و غـرق می شـوی در احـساسی کـه انگـار سرتــــ را کرده انــد زیر آبــــ...

چگـــونه می شود عادتـــــ کرد به ایــن "رفتن"

کـه چـیزی شبـیه هـمین جـان کنـدن می شود مـعـناش...