همـــین چـهار حرفــــ را کـنار همــ بگـذار : ر ف ت ن
آن وقـت می بـینـی
کهـ چـه درد بـزرگـی را جـا داده استـــ در خـــودش !
جـوری کهـ بـا هـر بـار گـفتنشــ
قـفسهـ ی سـینهـ اتــــ را مـی گذارنـد روی گسل هـایــی
کـه هـی تـرکــــ می خـورد بیشتـر و بیشتـر
و انـگار فـرو بـروی در گـودالی که زیـر پاتــــ را خـالی کـرده استـــ !
و تــو دستـــ و پـا می زنـی
و غـرق می شـوی در احـساسی کـه انگـار سرتــــ را کرده انــد زیر آبــــ...
چگـــونه می شود عادتـــــ کرد به ایــن "رفتن"
کـه چـیزی شبـیه هـمین جـان کنـدن می شود مـعـناش...
+ نوشته شده در دوشنبه ۴ دی ۱۳۹۱ ساعت 21:54 توسط • سـآیـہ•
|
خدآ