هیچــ زمستانیـ نمیـتواند تنمــ را اینگونهــ بلرزاند کهـ حماقت هایــ خودم !
هراسانمــ . . .
و تو آنجا
درستــ روبرویمــ هستی . . .
صدایتــ مــی کنمـ و میــ لرزم . . .
صدایتـ می کنمـ و قدم هامــ می لرزد . . .
می ترسمــ
بیایمـ و دستمــ را پس بزنیــ
می ترسمــ
نزدیکــ بیایمــ و کنار بکشیــ . . .
می ترسمــ
نگاهتــ کنمــ و چشمــ ببندیــ . . .
می ترسمــ
بگویمــ دوستتـ دا... و بگوییــ نداشته باشــ . . .
برای بریدنــ آنقــدر بهانه دستتــ داده امــ
کهــ می ترسمـ بگوییــ
برو . . .
کهـ حتی بگوییـ نمی خواهمتــ . . .
می ترسمــ . . .
از روال دوستــ داشتنمــ می ترسمــ . . .
از خودمــ . . .
سردمـت استــ و می ترسمــ . . .
می خواهمتــ و می ترسمــ . . .
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۱ ساعت 15:49 توسط • سـآیـہ•
|
خدآ