و فشــار هیچـ دستمالی ،
دردهای ســرمـ را !
تنــها باید "تــو" باشی ،
کــه سفر دست بودنت را بســته استــ این روزها . . .
من همهــ راه ها را امــتحان کرده امــ !
به دیــوان حافظـ تفأل زده امــ . . .
تــه فنجانــهای قــهوه امــ را گشته امـ . . .
نــماز باران خـوانده امــ که ببارد !
و شـاید "مــرد من" همــ زیر باران آمــد !
ولی هــیچ خبری نــیستــ. . .
انگــار بایــد چشمــ هام را ببندمــ
و باز همــ دلــ بسپــرم به جاده ای
که قرار استــ سر مــوعد
"تــو" را به من برگردانــد . .