چهــ کسیــ  بهتر از خودتــ  میــ دانـد

که چشمــ هایــ دخترکت را ، جـز لالایی نگاهــ "تــو"

هیچـ چیز ،

بـه آرامش خواب و بی خبریـ

نخواهد برد !

حالا "آغوشت" را برایمــ باز کنـ . . .

بچگی هایمــ را به رویمـ  نیاور ،

و مــرا از هر چقدر "دور" هم که باشـد ،

صـدا کن بابایی . . .

می خواهمــ  سمفونی صداتــ

بپیچد در چهار ضلعـ  روز و شب ـهای پر از دلهره امـ ؛

میـ خواهمـ  باز  هم برای "خوب بودن"  تلاش کنمـ . . .

اسممـ را صدا کن . . .

 

پ.ن : از من شاکی نباش که "چشم" گفتن همـ ، همگیــ "پشم" است . . .