"نگفتنــ" ، دردم را دوا نمـی کند . . .
که چشمــ هایــ دخترکت را ، جـز لالایی نگاهــ "تــو"
هیچـ چیز ،
بـه آرامش خواب و بی خبریـ
نخواهد برد !
حالا "آغوشت" را برایمــ باز کنـ . . .
بچگی هایمــ را به رویمـ نیاور ،
و مــرا از هر چقدر "دور" هم که باشـد ،
صـدا کن بابایی . . .
می خواهمــ سمفونی صداتــ
بپیچد در چهار ضلعـ روز و شب ـهای پر از دلهره امـ ؛
میـ خواهمـ باز هم برای "خوب بودن" تلاش کنمـ . . .
اسممـ را صدا کن . . .
پ.ن : از من شاکی نباش که "چشم" گفتن همـ ، همگیــ "پشم" است . . .
+ نوشته شده در جمعه ۱۹ آبان ۱۳۹۱ ساعت 15:36 توسط • سـآیـہ•
|
خدآ