ولی جاش بـهـ جای سینهـ ،
در ســرم استــ انگار !

کهـ با هر بار فکـر کـردنـ بهـ  آن همهـ فاصلهـ ،
چیزی در شقیقهـ هامـ می کوبد . . .
نبض نبودنتـ رگ هایمـ را متورمـ می کند . . .
و مـن از دوریتـ آنقدر می ترسمــ
کهـ  کابوس های ناخوانده همـ دستمـ را خوانده اند !
و از همینــ حالا
برای رعشهـ انداختن بر اندامـ آرامشمـ ،
صف کشیده اند . . .