در پــسـ هر رفتنتــ تپشـ تمامـ قلب ها نهفته استـ ...
ولی جاش بـهـ جای سینهـ ،
در ســرم استــ انگار !
در ســرم استــ انگار !
کهـ با هر بار فکـر کـردنـ بهـ آن همهـ فاصلهـ ،
چیزی در شقیقهـ هامـ می کوبد . . .
نبض نبودنتـ رگ هایمـ را متورمـ می کند . . .
و مـن از دوریتـ آنقدر می ترسمــ
کهـ کابوس های ناخوانده همـ دستمـ را خوانده اند !
و از همینــ حالا
برای رعشهـ انداختن بر اندامـ آرامشمـ ،
صف کشیده اند . . .
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۱ ساعت 17:19 توسط • سـآیـہ•
|
خدآ