دلمـ مـی خواهـد سرمـ را بیـانـدازمـ پـاییـن. . .
-
گـوش هامـ را پـُرتـر از هـمیشـه ی نـفس هـات کنمـ ،
-
تـا دیگـر الـتماسـی را نـشنومـ. . .
-
چـشمـ هامـ را پـُرتـر از هـمیشـه ی نـگاه هـات ،
-
تـا دیگـر اشکـی را نـبیـنمـ. . .
-
بـی دستـی در جـیب !
-
بـی فـکری در سـر !
-
بـی آشـوبی در دلـــ !
-
بـزنمـ بهـ راهـی کهـ شـمال و جـنوبِ شـرق و غـربـش بهـ تـو بـرسـد. . .
-
ایـن روزهـا
-
و ایـن شـب ها ،
-
کـابوس پـشت کـابوس صـف کـشیـده انـد پـلکــ هامـ را
-
و دیـگر چهـ فـرقی می کنـد خـواب و بـیداری امـ
-
وقـتی که هـنوز حـتی نـخوابـیده ،
-
آشـفتـگیِ هـزاران کـابوس ، نـطفهـ ی آرامـشمـ را مـی خـشکانـد. . .
-
+مـنِ دلـشکـستهـ. . .بـا ایـن فـکرِ خسـتهـ. . .دلمـ تـنگتهـ. . .
-
++ خسـتگـی هامـُ بـگیـرید. . .غمـِ چـشمامـُ بـگیریـد. . .بـذاریـد بـرمـ از ایـنجـا. . .
+ نوشته شده در شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۱ ساعت 18:23 توسط • سـآیـہ•
|
خدآ