بـا تمامـ "من" مـچالهـ شـده امـ میـان دسـت هامـ
-
کهـ درمانـدگیـش در بهـ آغوش کشیـدنمـ ، بـاور چـشمـ هامـ را خـدشهـ دار کـرده اسـت !
-
مـیلهـ هـای قـفسمـ را دارمـ مـی شکنمـ
-
و تـاول تـاول زخمـ هـای نـشستـه روی سـرگیجهـ هـای سـرْ انـگشتـانمـ را
-
دارمـ بـر خـستگـی هـای روحمـ مـی کشمـ. . .
-
دارمـ بـر خـستگـی هـای فـکرمـ مـی کشمـ. . .
-
دارمـ بـر خـستگـی هـای جـسممـ. . .
-
مـی خواهمـ سنـگین حـرف بزنـم ! سنـگیـن گریـه کنم ! سـنگیـن بشکنمـ. . .
-
تـا هیـچ کـس نفهمـد !
-
نـه حـرف هامـ را. . .نهـ گریـه هامـ را. . .و نـه شـکستنمـ را. . .
-
مـن بهـ دلـداری هـیچ آغوشـی محتـاج نبـودمـ !
-
مـن زنـی امـ کهـ شـکسـتن رآ خـوب بـلد بـود !
-
بـه انـدازه ی تـمامـ شیشـه هـای ایـن حوالـی
-
و حتـی خیلـی دورتـرها شـکستگـی داشـت. . .شـکستگـی دارد !
-
ولـی تلنبـار تلنبـار شـکستگـی در اعـماق خستگـی هـاش پـنهان کـرد
-
تـا هیـچ وقـت. . .هیـچ کـس. . .نـگویـد : خـستـه بهـ نظـر مـی رسـی. . .
-
ولـی تـو کهـ آمـدی دیـگر همـه چیـز فـرق می کـرد ؛
-
شـب هـا ، گـریه. . .
-
روزهـا ، گـریه. . .
-
شـب و روزهـا ، گـریه هـامـ را روی شـانه هـات خـالی کردمـ
-
تـا بهـ اینجـا برسـد کهـ آغوشـت بشـود همـه چیـز یـک "زنـ"
-
حـالا کـه دیگـر ایـن "زنـ" را بـا تـمامـ سنگینـی حـرف هـاش. . .
-
با تـمـامـ سنـگینـی بغـض هـاش. . .
-
با تـمـامـ سنـگینـی بـار غمـ هـاش ، بـهتـر از هـر کـسـ دیـگری مـی فهمـی ،
-
شـانه هـات را از زیـر سرگـیجـه هـاش خـالی نـکـن. . .
-
+ "عاشـق" نبـاشــ. . .ولـی بـا ایـن "عـاشـق" بـاشــ. . .
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۱ ساعت 17:30 توسط • سـآیـہ•
|
خدآ