شـآعر می شـوی بـا یـآدشـ. . . .
- و دیـوآن دیـوآن شعـر مـی ریـزد تـوی سـرت !
- نقآش می شـوی بـآ نـگاش و بومـ بومـ هـمه چیـز رآ مـی کشـی !
- درد انتـظآرش رآ ؛
- دلـتنگـی نـوآزش هـآش رآ ؛
- بـی خوآبـی آغـوشـش رآ ؛
- نـاز خنـده هـاش رآ. . .
- مـی کشـی !
- هـر چیـزی کـه فـکرش بکنـی رآ می کـشی !
- جـز دسـت نیـآزت از دامـن خـاطره هـاش رآ. . .
- می دانـی بـابایی !
- سخـتی آن هـمه دور مـاندن نـفس هات از اشـتیاق گـوش هامـ ،
- مـی ارزد بـه لـحظه ای کهـ سـرمـ را. . .
- و تـنمـ را گـرفتـه اسـت آرامـش آغـوشت ، مـیان دسـت هاش. . .
- و مـهربانـیت بـوسه بـوسه مـی نـشیـند
- روی داغـی تـنی کهـ جـهنمـ را با تـو هـر لحـظه تـجربـه مـی کـند. . .
+ نوشته شده در شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۱ ساعت 1:15 توسط • سـآیـہ•
|
خدآ