•  
  • دیگـر چـگونهـ مـی تـوانمـ از مـاه و ستاره و آسمـان گفـت. . .
  • سـرگـردان اسـت سرمـ میـان آن همـه تقـصیـر
  • کهـ نهـ کوتـاه اسـت
  • و نهـ بهـ بَسـت مـی رسـد بُنَـش. . .
  • بـا تمامـ بغـضمـ گـیر کـرده امـ تهـ گلومـ
  • و هـرچهـ انـگشـت فـرو مـی کنمـ ،
  • بـالا نمـی آورمـ ایـن خـفگـی را. . .
  • مـستـی مـی خواهمـ
  • قـاطـی حـلقه هـای دودی
  • کهـ گاهـی فکـر مـی کنمـ واقعـاً بـرای آرامـش نـوار مغزی امـ،
  • بهـتریـن تجویـز اسـت یا نـه !
  • سـیگار مـی کشمـ. . .
  • و خـودمـ را دود مـی کنمـ میـان پـک هایـی کهـ سرمـ را مـی رسانـد بـه گیجـی ؛
  • کهـ سرفـه هامـ را مـی رسانـد بهـ نهایـت ناشیـانگـی ؛
  • کهـ بـا هـر سرفـه ،
  • طـرح اشـک مـی آمیـزد با ریـزش ریمـل روی گونـه هامـ. . .
  • یـک نفـر می خنـدد بهـ ریخـت سیـگار لای انـگشت هامـ !
  • یـک نفـر ریسـه مـی رود خنـده هـاش از کبوـدی آنـیِ بغـض هامـ !
  • و ایـن وسـط
  • تنهـا چیـزی کهـ مـی خواهمـ
  • شـاید یـک خفگـی مزمـن اسـت در سرمـ . . .
  • کهـ مـن را نخـورد فکـرهامـ. . .
  • کهـ شـاید خـوابمـ بگیـرد از گیـجی
  • کهـ بایـد بـبینمـت
  • کهـ دارمـ خفـه مـی شومـ. . .
  • کهـ آاااخــ. . .
  • چشمـ هامـ را گـم کـرده امـ انگـار !
  • کهـ بیایـی  !
  • کهـ چـشمـ هامـ بهـ مـن بـازگردد از آمـدنـت. . .
  • کهـ بـیا بـابایی. . .
  • کهـ دلمـ دارد مـی پـکد. . .
  • کهـ پکـید. . .