ضلع غایب تو در ‌‌دل من

تناسب اندیشه را بر هم می زند 

بی سایه ،از همیشه پیداتری اما

گرسنگی خیالم را سیر نمی کنی ...

حل نمی شود!

نه این معادله ی هزار مجهول

نه این شب صبور در فنجان چای

نبودنت ته نشین می شود مُدام

بزرگ می شود به توان ابدیت

کسری از زندگیم

به صفر میل می کنم ...