مـט اینجآمـ خدآ....ببیـט منو ...
خیرهـ مآندهـ امـ
بر لرزشـ دستـ هآیمـ؛
بےتآبے قلبمـ ...
و در گوشـ هآیمـ انگآر صدآـے تو مےریزد !
انگآر کمے آט سوتر ... آט لبهـ ـے تختـــ نشستهـ اـے !
یآ ایستآدهـ اـے و هوآـے خیسـ چشمـ هآیمـ رآ بغضـــ مےکنے ...
دستـ هآیمـ رآ بگیر ...
کنآرمـ بخوآبــ و دلتنگےهآیمـ رآ خلآصهـ کـט در نوآزشـ لبآنتـ بر لبهآیمـ...
بهـ دلشورهـ هآیمـ حآلے کـט کهـ بےقرآرـے هآیمـ رآ حتے ثآنیهـ اـے رهآ نمےکنے ...
کمکمـ کـט کهـ امشبمـ همـ -گرچهـ بے تو- ولے بآ تو بگذرد ...
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۰ ساعت 23:31 توسط • سـآیـہ•
|
خدآ