مـט سردمـ استـ...
دلشورھ هآیمـ رآ زیر بآلشـ قآیمـ کردهـ امـ ؛
حالآ فقطـ بهـ چشمـ هآیتـ فکر مےکنمـ...
نآگهآט بهـ اندآزھ ـے تمآمـ آدمـ هآ دلمـ تنگــ مےشود...
عکستــ رآ محکمـ بغلـ مےگیرمـ...
بهـ آرآمشے فکر مےکنمـ کهـ همیـט لحظهـ..آט دورترهآ ، "فضآـے هیئتــ" در رگهـ هآـے تنفستــ ریختهـ استــ...
انگآر آرآمشتـ مآلـ مـט بآشد...
بےصدآ مےریزمـ در سکوتـ اتآقـ و خدآ رآ سرزنشـ مےکنمـ
کهـ چرآ آنجآ...چشمـ در چشمـ ھآـے آرآمـ تو نیستمـ...
بآز همـ بگویمـ "کآشــ" ؟
+ نوشته شده در جمعه ۱۱ آذر ۱۳۹۰ ساعت 21:23 توسط • سـآیـہ•
|
خدآ