می ترسم بگم که باز دلم گرفته...

حقیقت-عبدالمالکی 

حقیقت داره یا خوابه که دستات توی دستاشه

محاله..اون نمی تونه مث من عاشقت باشه....

باهاش خوشبخت و آرومی سرت رو شونه ی اونه

یه روزی مال من بودی ولی اینو نمی دونه ...

نمی دونه که دست تو ... تو دستای منم بوده

بهش بگو که آغوشت...یه وقت جای منم بوده

عبدالمالکی...حقیقت

 تحمل اینکه یکی دیگه پیش عشقت باشه و همه ی اون رویاهایی که تو باهاش داری رو داره خیلی سخته ..خیلی سخت..ولی من کنار اومدم با اونی که الان شاید به جای من داره نوازشت می کنه و حرفایی رو بهت می گه که من روزی خدابار تو لحظه هام بهت گفتم و می گم...اینکه شونه و سینه ای که حسرت داشتنشون تا الان به دلت مونده و شاید واسه همیشه بمونه مال کسی دیگه باشه...اینکه نگاه هایی که فقط تصوری ازش به تو می رسه الان تو چشای یکی دیگه باشه...

از دلم هیچی نمونده جز یه تیکه پاره که هنوزم هر روز از تو و خاطره هات و خواستنت و دوس داشتنت میگه ..

من یه بازندم..از اولش آخرش معلوم بود..از اول معلوم بود که از تو فقط رویاهات سهم منه..فقط یه تجسم..یه تصور

فکر نکن ناراضی ام..نه بابایی

به همین داشتن هم راضی ام و از همین داشتن خوشحال..فقط دلم..خیلی بد شده

دوسم نداره و مدام آزارم می ده

می دونی سقف دلتنگیای من کجاس ؟
روزی هزار بار با یادت  مردن و  هزار بار با یادت زنده شدن

من...من.......یه

د

ی

و

و

ن

م