چقدر سرد استــ وقتے کھ مےخواهمتــ و نیستے...
و اینکـ
منمـ
دخترکے تنہا در آستانھ ـے فصلے زرد...
کھ تمامـ رویایشـ قدمـ زدטּ با تو
زیر ھمیـטּ باراטּ ھایے بود
کھ بےوقفھ
در حوالے چشمھایشـ
-و ایـטּ روزھا در حوالے خوابہایشـ -
مےبارد ...
حالا کھ مـטּ و خدا روزھاے خوب دوستےماטּ را فراموشـ کردھ ایمـ ...
حالا کھ ھمھ چیز دست بھ دست ھمـ دادھ کھ مـטּ -بھ دید افکارے نارس- کافرے شومـ کہ قبلھ اش با تمامـ آدمہا منافات دارد... تو بگو بابایے : چگونھ دوامـ بیاورمـ ایـטּ روزھا کھ یخبنداטּ ، شمال و جنوب آرزوھایمـ را احاطھ کردھ است !!
+ نوشته شده در یکشنبه ۸ آبان ۱۳۹۰ ساعت 16:27 توسط • سـآیـہ•
|
خدآ