بابایی خوب قصه هام
دلم برات یه ذره شده از دیروزی که رفتی و دیشبی که به خوابم نیومدی..
مث همه ی اون شبایی که تا صبح هزار بار بیدار شدم و تو جام غلت زدم و چشامو محکم فشار دادم تا باز بخوابم
به امید این که شاید یه سایه...فقط یه سایه از تو ببینم ..
به خودم که فکر می کنم چشام تاب نمیاره از اینهمه غصه ای که تلنبار شده تو دلم و میخواد منو از پا دراره و
انگار حواسش به این نیست که من زنده م فقط واسه اینکه غم نبودن تو رو روزی خدا مرتبه
حواله ی نفسام کنم تا هر روز عاشق تر از روزای قبل .. انتظار شاید یه روز بارونی رو بکشم تا سر رو شونه ت توی همون
خیابونی با هم قدم بزنیم که سرتاسر رویاهای من پره از اون ...
روز و شبای بی تو بودن پر از حسرته..حسرتی که حتی خودم هم نمی تونم به زبونش بیارم..
نمی دونی چقد سخته بخوای از خودت و دلت بگی ولی هیچی نتونه کمکت کنه که خودتو خالی کنی..حتی واژه کم بیاری..
بابایی
کاش فقط یه بار بهم بگی که پشت این غصه هایی که دلم رو گرفته "یه روزنه امید"ی هست واسه اینکه یه روز تو رو نه پشت کلمه ها..
نه پشت فاصله ها..نه پشت اما و اگرها..که رو در رو..چشم تو چشم...نفس به نفس می شه دید و اونوقت...
اونوقت دیگه من هر روز با فکر کردن به اینکه شاید هیچوقت نبینمت ..نمی شکنم
بابابی
دل دخترت خیلی گرفته..کاش بودی و آرومش می کردی
خدآ