سامم گفت (7)
هرشب وقتے آخریـטּ عابر همـ از ڪوچــِ پس ڪوچــِ هاے شهر بــِ خانــِ مےخزد
و آخریـטּ چراغ همـ خاموش مےشود ،
یاد تو زیر پوست تنمـ جوانه مےزند ... خاطرات مرا سرسبز مےڪند...
چناטּ بےتاب مےشومـ ڪه دلمـ برای لحظــِ ے دیدار بے صبر و قرار مےشود ...
گوش ڪـטּ تیڪ تاڪ ساعت را !
آمدטּ و رفتـטּ ثانیه ها را خبر مےدهند !
چــِ بے درنگ مےآیند و چــِ پرشتاب مےروند...
مےآیند تا آهستـِ آهستـِ مرا از تو دورتر سازند
و مےروند تا ذره ذره گرمے ایـטּ آتش افتاده بــِ جانمـ را ببرند ...
چــِ خیالــ باطلے !
چــِ سعے بیهوده اے !
از اینهمــِ ڪوشش بیهوده چرا خسته نمےشوند ؟
درد نوشت : ڪاش ڪنارت بودمـ ... ڪاش ڪنارم بودے ... بابایی ایـטּ روزا دیوونــِ تر از همیشه مـ
دعا نوشت : خداجوטּ... هرچے درده ازش دور ..همش واســِ مـטּ.. بـِ خدایےِ خودت طاقتشو دارمـ ...
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۰ ساعت 0:58 توسط • سـآیـہ•
|
خدآ