یــِ لحظــِ همـ نمےتونمـ باور ڪنم نباشے ...
نخ و سوزטּ بر مےدارمـ
تا ڪوڪ بزنمـ فاصله امـ را تا تو ...
چــِ تلاش بے ثمرے است وقتی ڪه مےدانم
دست و چشم هایمـ اینقدر از تواטּ
افتاده اند
ڪه حتے بــِ نخ ڪردن سوزטּ نخواهم رسید
چــِ برسد بــِ تو ...
+ درد نوشت : هیچے آروممـ نمےڪنه وقتے ڪه بــِ نبودنت فـڪر مےڪنم :"(
+ نوشته شده در جمعه ۱۸ شهریور ۱۳۹۰ ساعت 20:55 توسط • سـآیـہ•
|
خدآ