گریـــِ نمےکنمـ ... ببیـטּ!
دلمـ گریــِ مےخواهد
ولی خیره نگاهمـ مےڪند مادر ...
یـڪ فکر : پیازها رو واست ریز کنمـ ؟
یـڪ بهانــِ : آخ ! ماماטּ چرا پیاز اشـڪ آدمـ رو در میاره ؟
یـڪ اعتراف : اینجوری راحت مےشـِ نبودنت رو گریست ...
+ باز همـ شب خوابمـ برد و دلمـ از غصــِ ی ندیدنت مُر...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۹۰ ساعت 13:41 توسط • سـآیـہ•
|
خدآ