X
تبلیغات
•●وقـٺے ازمــ دورـے از سایــِ مےٺرسمـ●•

•●وقـٺے ازمــ دورـے از سایــِ مےٺرسمـ●•

سر مےاندازم ڪلافـ "خیال بـافے"امـ را..مےبـافمـ..مےبافمـ..بـِـ ڪورے چشمـ گره ها نقشـ ٺو را خواهم بافٺ

"پـســت ثـابــت"

"سـایـه" ، اون دخـتـرکــ مـهربـون و دیـوونـه ایـه کهـ نـه بـا مـیـل و کـلاف ،کهـ بـا قـلبـش و قـلمـش نـقشـایـی مـی زنـه کهـ سـام از دیـدنـش سـیر نـمـی شـه حـتـی اگـه بـاور کـنـه کهـ همـش خـیالـه و فـقط بهـ کـوری چـشمـ گـره ها نـقـش خـوردن ؛ گـره هایـی کهـ آره , کـممـ نـیسـتـن تـو کـار ایـن دلـ و ایـن حـس ! امـا بـذا مـا دلـمون رو خـوش کـنیمـ ایـن گـره هـان کـه خـیالـن .. نـه اون هـمـه نـقـش از ایـن همـه احـسـاس. . . وقـتـی ازتــ دورمـ ، تـو از سـایهـ مـی ترسـی و مـنمـ از سـایهـ. . .سـایـه ای کهـ تـو رو مـی ترسـونـه ، گـمونمـ سـایـه ی هـمون فـاصـله هـای خیـالیـه ؛ امـا سـایـه ای کهـ منـو ! تـوئـی. . .تـو. . .حسـت. . .عـشقـت. . .ایـن دلـ بـستـگیـت و وابـستـگیـت کهـ نـه کـمـه ؛ نـه کمـ شـده ! نـه دیـگـه مـی تـونمـ کمـش کـنمـ. . . "دور از نـفـس هایت دق مـی کـنم ... !‎ برایـم بـادکنکـی باد کن ..." اگـه مـی دونـستمـ درمـون هـمه ی ایـن تـرس و نـاآرومـیاتــ بـادکـنـکیـه کهـ گـفتـی ! مـطمـئـن بـاش انـقـد نـفـس واسـت یـادگـار مـی ذاشـتمـ کهـ. . . ایـن جـملـه ت رو زیـاد شـنیـدمـ کهـ :"هـمـیـن عـادتــ بـا تـو بـودن یـه روز...اگـه بـی تـو بـاشمـ مـنـو مـی کـشـه..." اما مـی دونی و مـی دونمـ نـه حـس تـو عـادتـه ـ کهـ بـاور کـن اگـه ایـن بـود ، راضـی بـودمـ... ـ و نـه بـادکـنکا چـاره ی تـنگـی نـفسـات. . . ایـنا و کلـی حـرف و حـسـای شـبیـه ایـنـاس کهـ مـنمـ از سـایـه مـی تـرسـونـه. . .

من خاطره می گریم در بستر تنهایی

می گریم و می میرم نزدیک نمی آیی

من در پس مژگانت همواره به زندانم

اسرار دل خود را آنجاست که می خوانم

از درد تحمل من آغوش غزل سازم

من گرد ضریح تو خود در تله اندازم

از شرح رخت گویم در خانه تو را جویم

پیراهن سبزت را با یاد تو می بویم...

ای با من من چون من..دشمن شده ای با من

پرسم ز چه افتادی در دام چنین دشمن...

چون زایر بی کعبم با من تو چه ها کردی

دیوانه ی آن لحظه مانم که تو برگردی

چون تا نفس آخر من صبرم و با نیت

بر حال نحیف من سوزد دل جمعیت

با مثنوی ام هر بیت زنجیر جنون بافم

در بند کشم خود را این سینه چو بشکافم

تعریف تنت رازم...من با تو نمی بازم...

گر بار دگر خواهی طرحی دگر اندازم...

+نوشته شده در جمعه 29 اردیبهشت1391ساعت13:33توسط • سـآیـہ• | |

تو فقط واسم دعا کن. . .آخه دنبال بهونم. . .

+نوشته شده در پنجشنبه 29 فروردین1392ساعت9:27توسط • سـآیـہ• | |

منُ ببخش...

+نوشته شده در سه شنبه 27 فروردین1392ساعت15:45توسط • سـآیـہ• | |

لی لی می گیرم

از روی خستگی هایم بپرم

اما خانه های این بازی

آنقدر بزرگــ است

کـه فقطـ بایـد پـر داشـت !

تـا بـتوان

از خـانه ای بـه خـانه ای پـرید...

 

+شـاعرش ؟!

+نوشته شده در سه شنبه 20 فروردین1392ساعت11:7توسط • سـآیـہ• | |

نـشسته امـ گوشـه ی اتـاق بـی زانویـی در بـغل ولـی غـرق در یـاد تـو. . .

ایـنجا خـاطرات لنـگر انـداخته انـد بـر سـاحل چشـمـ هامـ و بآران در هـمین حـوالی پـرسه مـی زنـد

و مـن نـمی دانمـ بـه بـغض هامـ بخـندمـ یا بـه دلـتنگـی خـنده هاتـ. . .

هـراسانمـ کـه بـیایمـ و بـگویمـ و نـوازشـمـ نکـنی. . .

دلـتنـگی مـثل خـوره تـمامـ مـرا گـرفتـه اسـت 

و حـالا کـه دسـت هـامـ یـارای دراز شـدن بـه سویـت را  لـرزان لـرزان مـی آیـند، مـی ترسمـ. . .

دیـروز بـاران مـی باریـد ؛

قـدمـ هامـ هوای هـمپـایی قـدمـ هات کرده بود

و سـرمـ شـانه هات را مـحتاج. . .

و حـالا همـ که نـه بـاران اسـت و نـه سـرمایـی،

چـقدر  بـه بـودنت نـیازمـند اسـت بـی قـراری تـنمـ. . .

بـاید ایـن روزها زود تمامـ شـود

مـن تـو را کـمـ آورده امـ. . .

آغوشـت را. . .

بـوسه هات را. . .

حـرف هات را. . .

خـنده هات را. . .

تـمامت را. . .

 

+نوشته شده در یکشنبه 18 فروردین1392ساعت13:0توسط • سـآیـہ• | |

و هـراسی ندارمـ از "قـد" دوسـت داشـتن آنهـایی که عـاشقانـه دوستـت دارنـد

و یـک دهـه یـا بـیشتـر انـتظـار داشتـن دسـت هـات را کـشیده انـد. . .

مـن همـ هـرچقـدر کـه بخـواهد مـی مانمـ!

هـرچنـد صبـحگاه و پـسین گـاه کـه چـشمـ هامـ بایـد کـروکی بـرخورد نـگاه مـان را انـتظار بکـشد. . .

هـرچنـد زمـستـان کـه بایـد تـمامـ-فـصل ببـارد. . .

هـرچنـد پـاییـز کـه خـیابان هـای بـلند بـاید انـتظار قدمـ زدن هامـ کنـار تـو را بـکشـد. . .

شاید "قـد" دوسـت داشـتن مـن هم به "دهِ عاشـقی" رسـید. . .

پـس دوسـتت دارمـ بـه انـدازه ی خـودمـ. . .

+نوشته شده در سه شنبه 6 فروردین1392ساعت11:53توسط • سـآیـہ• | |

وقـتی دعـای تحـویل را لـب های تـو بـجای هردومـان مـی خوانـد. . .

و مـن آنقدر ذوق کـرده امـ کـه چـشمـ هامـ، بـغضش را حـتی فـرو همـ نمـی نـشاند !

مـی خـندمـ و مـی گـریمـ. . .

دعـایمـ پـر از آرامـشت بود

و چـشمـ هامـ بـه لـب هات که چـه آرامـ امـسالمـ را پـر از دعـا مـی کرد. . .

دوسـتت دارمـ برای همه ی لـحظه هـایی کـه بـودی و هـستـی و خـواهی بـود

دوسـتت دارمـ برای بـودنت

بـرای مـاندنـت

بـرای مـهربانـی ات

بـرای سـاعت هـا، روزها، هـفته هـا، مـاه ها و سـال هایـی

کـه دستـم را از سـهمـ دسـت هات خالـی نگـذاشـتی. . .


+ سـال نـو مـبارک نـفـس

++ بـهـترین بـابای دنـیا. . .

+نوشته شده در پنجشنبه 1 فروردین1392ساعت0:0توسط • سـآیـہ• | |

بـوسه هامــ را می ریـزمـ روی دردهـای تـنش

و خـنده هاش را می ریزد روی بغـض های خیـسمـ. . .

می خـواهـد بـگوید که خـوبمـ

و مـی خواهمـ پنـهان کنـمـ که نـیستمـ. . .

دستهـامـ را مرهـمی می کـنمـ بـر بـی قراری و تـب هاش

و دعـا می شومـ برای آرامـشش. . .


+ دردت بـه جـانمـ. . .



+نوشته شده در شنبه 26 اسفند1391ساعت19:37توسط • سـآیـہ• | |

مـی خـواستمـ نـزدیکـــ تـر بـاشمـ. . .

بـین مـن و تــو یکـــ نـفس بـاشـه. . .

هـر لـحـــظـه ازمــــ دورتـــر مـی شی. . .

شـاید هـمین فـاصله بـس بـاشه. . .

بـذار بـمـــونـه یـک قـدمــ تـا تـــــو. . .

نـمــــــــــی دی دســتاتــــــــــــــــــُ. . .

وقتـی ازیـن نـزدیکــ تـر جا نیسـت. . .

دور از تـــو می مـونمـ ولی بـا تــو. . .

شـایــد ســتارَمـــون کـنار هــمــ. . .

نـزدیکــ تــر از ایــن نـمی شـینـه. . .

شـاید هـمین فـاصلـه همـ بد نیسـت. . .

چـشمای خـیسمـ تــو رو که مـی بیـنه. . .

مـی خـواسـتمــ نـزدیکــ تر باشمــ. . .

مــن راضــی امـ بـه ایـن دوری. . .

شـاید خـدا دلـش به رحمـ اومـد. . .

مــن راضـی امــ هـمینـجــوری. . .



نـــزدیکـــ تـــر. . .

+نوشته شده در سه شنبه 22 اسفند1391ساعت20:26توسط • سـآیـہ• | |

بـا تـنی تـب کرده ، از شـبی بـازمی گـردمـ که رنـگ رویـاهاش پـریده بـود. . .

هـمه اش بـرمی گـردد به هـمین

مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن

کـه کـش آمـده اسـت در ایـن سـطر

و در سـطرهـای بـعد همـ جـوری کـمر به قـتلش بـسته امـ

کـه دیـگر چـیزی از آن نـماند برای آزردن "تـو". . .

مـی خواهمـ تـیغ بـکشمـ بـر رگـهاش

"مـــ/ـــــ/ــــــ/ـــــ/ـــــ/ـــــ/ــــ/ــــــ/ــــ/ـــــن"

مـی خواهمـ مـحـوش کنمـ

"مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن"

مـی خواهمـ گـسسته شـود از همـ

"مـــ          ـــ            ــــ           ـــــ          ــــن"

مـی خواهمـ نباشـد

"                                                                "

آن وقـت دیگـر "مـن" نـیست و "تــو" را راحـت کـرده امـ از دسـتش ؛

خـسته امـ و مـی دانمـ خـسته تـر ، تـویی. . .

پـیامبـری شـده امـ که شـکست خـورده در رسالـتی کـه می خواسـت "انـسان" بسازد از "خـود"

و حـالا که ایـنگونـه بـریده ای

احـساس می کـنمـ چـقـدر خـسته امـ. . .

 

+دوسـش نـداشته بـاش...

++انقـد بـد شـدمـ که ازمـ دوری و از سـایه مـی ترسمـ....

+++ گفت "فـقط اونـی می گـی که می خـوای"...

++++شـب بـی آغوشـت یـعنی بـن بـست...

 

+نوشته شده در شنبه 12 اسفند1391ساعت9:25توسط • سـآیـہ• | |


+نوشته شده در چهارشنبه 9 اسفند1391ساعت8:32توسط • سـآیـہ• | |

و مـن گـذر زمـان را چـقـدر راحـت بـه دسـت هـای نـوازشـگـرت سـپـرده امـ

وقـتـی که تـو هـسـتـی

صـدات هـسـت

مـهـربـانـی هـات هـسـت

و خـواسـتـنـت

و خـواسـتـنـمـ. . .

و مـی دانـی شـیـریـنـی اش بـیـشـتـر از هـمـه بـه چـه چـیـز اسـت ؟

بـه هـمـه لـحـظـه هـایـی

کـه سـر روی سـیـنـه ات گـذاشـتـه امـ و نـگـاه هآت حـرف مـی شـود بـرای چـشـمـ هـامـ

و دسـت هـات قـفـل مـی شـود دورمـ. . .

و وقـتـی کـه تـمـامـ دردهـامـ پـر مـی ریـزد بـا صـدات کـه در آغـوشـم مـی گـیـری

بـرای خـوابـی آرامـ تر از خـواب کـودکـی. . .

+نوشته شده در سه شنبه 8 اسفند1391ساعت23:30توسط • سـآیـہ• | |

و شـبـی کـه دور از تـو و نـوازش هـات خـروس خـوان شـده. . .

چـقـدر سـتـاره چـیـدمـ و آویـزان کـردمـ از تـار تـار مـوهـامـ ،

کـه بـیـایـی و دسـت هـات سـتـاره بـاران شـود. . .

گـل کـاشـتـه بـودمـ روی لـب هـامـ

کـه بـیـایـی و بـچـیـنـی شـان. . .

و انـگـار دسـت گـذاشـتـمـ روی دسـت تـا شـبـم صـبـح شـود بـی تـو. . .

ولـی چـشـمـ نـگـذاشتـمـ روی چـشـم تـا پـنـجـره ی اتـاقـم ، آمـدنـت را شـاعـر شـود. . .

ولـی نـه از دسـتـت خـبـری شـد

نـه از لـب هـات

نـه از پـنـجـره. . .

"خـودمـ" را مـیـان هـمـیـن کـلـمـات جـا گـذاشـتـه امـ !

وقـتـی کـه آمـدی بـرمـ دار و بـکـار مـیـان دسـت هـات. . .

و مـن هـمـ تـا آمـدنـت ،

مـی مـانـمـ در سـاعـت هـایـی کـه ایـنـقـدر بـی "خـودمـ". . .


+نوشته شده در پنجشنبه 26 بهمن1391ساعت6:10توسط • سـآیـہ• | |

قـلـب کـوچـکـمـ را مـیـان واژه هـایـی عـاشـقـانـه

رو به تـو گـرفـتـه امـ

و ایـن

تـمـامـ دارایـی دخـتـرکـی اسـت کـه بـا تـو هـر روزش ولـنـتـایـنـی عـاشـقـانـه اسـت. . .

دوستـــــــــــــ دارمــــ

دوست دارم

دوستـــــــــــــ دارمــــ

دوستـــــــــــــ دارمــــ

دوست دارم

دوستـــــــــــــ دارمــــ

دوست دارم

دوستـــــــــــــ دارمــــ

+نوشته شده در چهارشنبه 25 بهمن1391ساعت1:42توسط • سـآیـہ• | |